خرید بک لینک

درباره سایت

242

آخرین مطالب

امکانات وب

یادم میاد شاید حتی اول دبستان هم نبودم . شب موقع برگشت از خونه ی همکار ِ مامانم ، داشتن قفس مرغ عشقشون رو نشونمون میدادن . دختر کوچولوش که همسن من بود دست کرد تو قفس و یه تخم ِ خیلی کوچیک در آورد و گفت هانیه ببین تخم گذاشته . من برخلاف همه ی همسن و سال های آروم ِ اطرافم ، فوق العاده شر و پر هیجان بودم . درست مثل همین الان .. منم یه طوطی داشتم . چون بابام عاشق پرنده ها بود . بهش گفتم این تخم رو بده من ببرم بذارم زیر طوطیم از توش بچه در بیاد . چه درخواستی بود . من حاضر نبودم کوچیکترین چیز هیجان انگیزی رو با کسی شریک بشم . ولی اون یکم فکر کرد و گفت : باشه بیا ببرش :) تخم رو آوردم خونه و باهاش یه

برچسب: نویسنده: آروین اکبری‌نژاد تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 16:16

بعد از سالهای طولانی برگردی به خونه ی بچگیات و ببینی نه مادرت هست نه پدرت . خونه دقیقا همونجایی که تو رهاش کردی مرده و خشک شده . همه خاطراتت رو با خودش برده . همه جا تاریک و خاک گرفته ست . کنج طاقچه های با صفایی که مامانت گلدون میذاشت تار عنکبوت بسته . قاب عکسای روی دیوار شکسته ن . صدای بچگیات میاد ، صدای دویدنت . صدای کلید انداختن بابا . هانی ... هانی بابا ... من اومدم . صدای ظرف شستن مامان میاد . صدای مهمون . تا چشم کار میکنه دیوارا ریختن . بوی نا ، بوی مردگی میاد . انگار تو مقصری . تک تک دیوارا با چشم ملامت نگاهت میکنن ... تو رفتی . وقتی که باید میموندی ... حالا روحت تا ابد وسط خرابه ای که

برچسب: نویسنده: آروین اکبری‌نژاد تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 16:16

پر از حرف . آخ که پر از حرف ناگفتنی . برگشتم به جایی که دیگه خونه نیست . حتی واژه ی به هم ریخته هم براش کم و بی معنیه . خونه درد داره . خونه آخرین نفساشو میکشه . اومدم زجر کشیدنشو ببینم . خونه مث درخت مهربون هرچی داشته به ما بخشیده ... امان از این بنده های پر توقع و بی خیر ... پدرم سالهاست نفس میکشه .. اخرین باری که دیدم زندگی کنه شاید هنوز به دنیا نیومده بودم . کتابای مادرم رو روی میز غبار گرفته پخش کرده که شاید هوس خوندن به سرش بزنه . سه تا سنگ کوچیک دیدم . گف - صندلی عقب ماشین بودن بابا ، شاید مال نون سنگک باشه . دیدم قشنگه آوردمشون - حالا فهمیدم به کی رفتم . من مهم نیستم . من میگذرم و رد

برچسب: نویسنده: آروین اکبری‌نژاد تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 16:16

از وقتی صب چشمام باز میشه میخوام حرف بزنم . ولی فقط تو ذهنمه . وقتی میبینمش میخوام حرف بزنم . میخوام شکایت کنم گله کنم داد بزنم اشک بریزم . نگاهم به چروکاش گره میخوره میگم هانیه دندون رو جیگر بذار .. ارزش داره ؟ این همه حرف ، چه حقیقت چه حماقت ، به نگاه ِ غمگینش می ارزه ؟ نه نمی ارزه . اخ پدرم .. اخ پدرم ... اگر و فقط و فقط اگر قبول میکردی اشتباه میکنی ... فقط قبول میکردی. همه حالمون بهتر بود اون روز عادت دارم وقتی یه مدتی از کسی خبر ندارم از خودم ناراحت و شاکی باشم که چرا اینقد بی معرفتی هانی چرا یه حالی از رفیقت نمیپرسی... کم پیش میاد بذارم پای بی مرامی طرف ...

برچسب: نویسنده: آروین اکبری‌نژاد تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 16:16

صفحه بندی