یادم میاد شاید حتی اول دبستان هم نبودم . شب موقع برگشت از خونه ی همکار ِ مامانم ، داشتن قفس مرغ عشقشون رو نشونمون میدادن . دختر کوچولوش که همسن من بود دست کرد تو قفس و یه تخم ِ خیلی کوچیک در آورد و گفت هانیه ببین تخم گذاشته . من برخلاف همه ی همسن و سال های آروم ِ اطرافم ، فوق العاده شر و پر هیجان بودم . درست مثل همین الان .. منم یه طوطی داشتم . چون بابام عاشق پرنده ها بود . بهش گفتم این تخم رو بده من ببرم بذارم زیر طوطیم از توش بچه در بیاد . چه درخواستی بود . من حاضر نبودم کوچیکترین چیز هیجان انگیزی رو با کسی شریک بشم . ولی اون یکم فکر کرد و گفت : باشه بیا ببرش :) تخم رو آوردم خونه و باهاش یه
برچسب:
نویسنده: آروین اکبرینژاد
تاريخ: دوشنبه
30 مرداد
1396 ساعت: 16:16